Kişisel

پریشانی

دلم تنگ است
چه می دانی از این دلتنگی ی ملعون بی پایان؟
چه دل تنگم
چه می دانی از این ابر سیاهی که به جز ماندن نمی داند؟
تو می دانی سکوتی مبهم و سنگین
که می ساید سرایم را
چه کابوسی شود شبها؟
تو می دانی پریشانی ی من از چیست؟
گدازان است اعماق وجودم
تو از آتش فشاندن هیچ می دانی؟
تو می دانی که پولاد صبوری طاقتی دارد؟

(بیشتر…)

استانبول

راستی تو هم دلتنگ می شوی؟
تو هم خاطرات را در پس کوچه های شبگرد ورق می زنی؟
در اسکله کاباتاش، کوچه های فولیا، پل گالاتا قدم می زنی؟
تو هم دل ات می لرزد وقتی صدای مرغ دریایی هوس بوسه می انگیزد و تنهایی؟
من اما عهد بسته ام
به دو فنجان چای، دوبسته سیگار و دو صندلی در همان اسکله

(بیشتر…)