تبليغاتX
ایران

ایران

سرای کهن

سفر


همچو روسپی

       لمیده بر تخت بی عاری 

                          سزاوار نیست

      ستیز باید                        

       سفر باید.

نان به تن فروشی خوردن هنرمندی نیست

        که به اندیشه است

            همان که آدمی را به هیبت آدمی نگاشت   

                نه هیات گیاهی که می روید و می خشکد      

                       نه چون کفتاری که نان به بازوی دیگری خورد                                                                                        و نه روبهی فریبکار

که چونان انسان

(گرچه امروز انسان کمتر از بوته خیار سر جالیز شده)

لیک

انسانی به روانی یک روح بلند باید شد

و به هر سو سر زد

        و سفر کرد

نه چونان چلچله ها

  هجرت چلچله شاید

        ترس از مردن در ظلمت موطن باشد  


  سفر ما باید

هنر نیک نوشتن باشد

دفتری را که نوشتیم و در آن سطر هایی همه پوچ

خالی از جنبش رویا که حقیقت گردد 


سفر ما باید

پر از اندیشه ی بودن باشد

رفتن و یافتن  پنجره ای رو به گرمای زمان

که بیامیزد

به اندیشه ی پر جوش و خروش 

و حقیقت آنجا   

   نه سرابی باشد

         و نه رویا  


سفر ما باید

نه گریزاز خود

که امید وصالی باشد 


پس

بستیزیم

نهراسیم

کین طلوع خورشید

  زایش بعد از مرگ

هجرت از ظلمت شب  به عروجی روشن

همچو تقدیر مجدد باشد


    پس ببندیم بنه        

    خیره بر ره نشویم

       روح بر ره سپریم

          و به سمتی برویم

              که فراتر رود از ریگستان      

                  دورتر از گندابه ی مرداب سکون   


وقت تنگ است

جامه از نور بپوشیم

توشه راه جرعه شرابی ببریم

مصحف از نو بنگاریم 


وقت تنگ است

کاروان آماده ست

ساربان بیدار است

مبادا که برد غفلت خواب

همرهی در ره پر پیچ و خم فردا را  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 9:45  توسط سعید فکری  | 

سی سال گذشت

 

گذرگهی غبار آلود و مرگ اندود بود

ره سی ساله که طی کردم تا دوش

    نشیب بود و فراز نه

          تلاش بود و ثمر نه

              شام سیاه بود و کور سوی سحر نه

 

و افق

      مه آلود و سرد

                 پراز معنا ولی پوچ

 

عمر رفته را اسف

    با ادامه ره چه باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:2  توسط سعید فکری  | 

مکافات

در این ظلمت پر های و هوی مرگ اندود

           مرا در غیاب خود مجازات می کنند

                جنایت ناکرده را مکافات می کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 16:22  توسط سعید فکری  | 

مشوش

 

شب از پی شب

     تشویش از پس تشویش

           چند صبوح تا صبح رهایی راه است؟

راه پر پیچ و خمی ست گردش عمر

    سی چرخ در تلاطم

         سکان این کشتی دلگیر آیا چرخ دگر خواهد زد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 19:58  توسط سعید فکری  | 

مبهوت

با خبرم از لب لعل ات که بود باده فـروش

که کند به جرعه ای مست و برد طاقت و هوش

بار اول که بنوشیدم از آن جام صبوح

زیر لب نغمه سرودی و بگفتی که نوش

روی ماه ات  چو چراغ شب تاریکم شد

به در اندر بخرامیدی و گرفتی ام در آغوش

شب، روشن و من محو تماشای نگاه ات بودم

بحر مواج نگاه ات متلاطم شد و پر جوش و خروش

ذوب در حُرم وجودت شده مبهوت حضورت گشتم

 زان می ناب به تکرار بنوشیدم و گشتم بیهوش

صبح بیدار شدم تو نبودی به برم لیکن بود

در و دیوار سرایم همه از نقش خیال ات منقوش

عاصی شدم هر شب چو به مه خیره شدم

طالع بی شفقت بین که چنین شدم فراموش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 1:18  توسط سعید فکری  | 

آری چنین است

من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

                                            سعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 0:27  توسط سعید فکری  | 

راستی تو مرا چه پنداشتی؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 16:2  توسط سعید فکری  | 

خسته

چه می خواهی از این من

                         این من رنجور  آزرده

                                      چه می جویی در این ویرانه ی دلگیر  آشفته

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:14  توسط سعید فکری  | 

فاصله

 گم در اعماق تباهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:20  توسط سعید فکری  | 

خط پایان

بند در بند نوشتم و به هر بند یکی نقطه سر خط دادم

این یکی بند به یک نقطه امیدی بند است

که اگر بند به یک نقطه سر خط دگر وصل شود فصل بعدی به سرآغاز رسد

و اگر نقطه ی پایان کتابم باشد، در اسف می مانم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11:50  توسط سعید فکری  | 

جای خالی

با تو یک شب ننشستیم و به جامی نزدیم

مست از ناز نگاهت می نابی نزدیم

از لب لعل تو یک بیت مغزل ندمید

دست در زلف سیاهت زده سازی نزدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 8:48  توسط سعید فکری  | 

خواب نوشین

دوش نوشیـدم از آن جام لـب ات جرعـه شرابـی

وه عجب مست شد این سوخته دل از می نابی

 

دست بر گردن ات انداخـته مدهـوش نگاه ات گشتم

چون زدم زخمه بر آن زلف تو، افلاک برقصید سمایی

 

رخ میگـون، لب شیرین و قدح ریز نگـاه ات

ای عجب! دوش نبودی به ببرم، وه چه طربناک خیالی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 9:44  توسط سعید فکری  | 

نوروز در شعر مهدی اخوان ثالث

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری ننشاندیم

 دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شورست

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

 آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

 من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

 صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم

 ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

 از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین دل و من در خم این زاویه ماندیم

 طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

مهدی اخوان ثالث 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:4  توسط سعید فکری  | 

نوروز در شعر احمد شاملو

سالي
نوروز
بي‌چلچله ، بي‌بنفشه مي‌آيد،
بي‌جنبش سردِ برگِ نارنج بر آب
بي گردش مُرغانه‌ی رنگين بر آينه.

سالي
نوروز
بي‌گندمِ سبز و سفره مي‌آيد،
بي‌پيغامِ خموشِ ماهي از تُنگِ بلور
بي‌رقصِ عفيفِ شعله در مردنگي.

سالي
نوروز
همراهِ به‌ درکوبي‌ مرداني
سنگيني‌ بار سال‌هاشان بر دوش


تا لاله‌ی سوخته به ياد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
ديگر بار
با احساس کتاب‌های ممنوع
تقديس شود.
واهد شد

دستان اشتياق
از دريچه‌ها دراز خواهد شد
لبان فراموشي
به خنده باز خواهد شد

و بهار
در معبری از غريو
تا شهر خسته
پيش‌باز خواهد شد.

سالي
آری
بي‌گاهان
نوروز
چنين
آغاز خواهد شد.


سالي
آری
بي‌گاهان
نوروز
چنين
آغاز خواهد شد

                                                 احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 15:3  توسط سعید فکری  | 

اسپندگان

اینک زمین را می ستاییم؛
زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره مَزدا !
زنان را می ستاییم.
زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
و از بهترین اَشَه برخوردارند، می ستاییم.

اوستا - یسنا 38 - بند 1

همسرم! 

 تو خوبی  به همان رتبه که هستی

نه چنان چشم  تر عاشق مجنون که به لیلا نگریست

که تو خوبی به همان شکل که من می خواهم

من سحر خیره به آفاق فلک می گردم

وندران عمق وسیع  گوشه ای از رخ زیبای تو را می بینم

و به شب می نگرم  که اگر این همه اختر چو در آغوش نداشت

چه توان نامش داد

و تو در آغوشم، گر نباشی این بار

چه توان نامم داد

آری آری تو همان تک گل نسرینی و من عاصی ی پیر

 

عزیزم اسپندگان ات مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 9:22  توسط سعید فکری  | 

خوشه ای مبهم

۱۴ ساعت در راه بودم تا به تهران رسیدم و از مترو برای رسیدن به خانه استفاده کردم. در مترو دختر فال فروشی را دیدم و برای او سرودم:

دخترک فال فروش مترو

     تو در کدامین خوشه ای؟

              مهر، ماه

                   یا که خوشه سه؟

کفش های صورتی براق ولی پاره ات

پیش پای چندین مرد پاک سرشت و ناپاک سرشت ایستاده؟

شلوار رنگارنگ و پر از نقوش کودکانه ات

تو را به خواب ناز می برد یا؟؟؟

چشمان آبی آسمانی خسته  از التماس ات

که می گوید:

« آقا یه فال بخر! »

« خانم تو رو خدا یه فال بخر! »

در پس نگاه مبهوت و نگران ات چه خفته است؟

آرزوی خواب شیرین؟

بازی کودکانه و یا اناری که در دست سارا است؟

قرار بود بخوانی « بابا آب داد »

ولی حال سارا انار دارد و تو پدر را آب می دهی!

راستی تو هم حق داری همچو کبری تصمیم کبری بگیری؟

عروسک سپیدت را در آغوش گیری و

با بوسه مادری سر بر بالین نهی؟

یا نه؟!

« تا نفروختی به خانه بر نگرد»

« تا نفروختی از غذا خبری نیست!»

دخترک فال فروش مترو

دراین ورطه ی سهمگین

تن بی رمق و نحیف ات

به کدام سو می رود؟

ساحل، روشنایی؟!

یا نه

ظلمتی مرگ اندود و فردایی تباه

دخترک فال فروش مترو

تو در کدامین خوشه ای؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط سعید فکری  | 

می روم

...

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 11:23  توسط سعید فکری  | 

لعل لب

بدو گفتم ز لعل لب مرا کامی روا کـن

وزیــن آشـفــتــگـی روح ام رهــا کـن

بگفتا بهر تور اندر سرا حاضر نی ام من

رخ ام را بـا رخ ات انـدر پـیـالـه آشـنا کن

بگفتم آن رخ ات هر صبحدم بر جام بینم

بـیـا دیـوانـگـی ام را ز افـسانـه جـدا کن

بـگـفـتـا از ازل دیـوانـگـی بـه بـود از عـقــل

ز هشیاری بلا خیزد فسون افـزون صدا کـن

بگفتم در تب وصلت شدم مفتون و عاصی

درون آ در ســرایــم، بــیـا بــا مـن وفـا کـن

بگفتا گر شرابی از لب لعلم دهم سیـراب گردی

بـمـان عـاصـی بـشـو  بـاقـی بـرو ترک خـطا کن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:26  توسط سعید فکری  | 

؟

و باز ...

صبح شوم از پس شام نحس

            و چه گردابی که در آن صخره ی روحم متزلزل شده است

            و چه توفان و تگرگی که تن سخت مرا

            می برد تا ته پندار شکست

     داور بازی من به مچ اش می نگرد تا نهد لب به لب سوت

     می دمد بر آن تا حریف ام شادان سر به بالین بنهد

     او مست پیروزی و من غرق شکست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:46  توسط سعید فکری  | 

اینجاست

اینجاست که هی می گیم متن ادبی بگیم باادب بشیم.

 

طلب کردم که از روی چو ماه ات یکی بوسه بگیرم

زنم چنگی بر آن زلف سیاه ات وزان طره دمی بوسه بگیرم

ز اقیانوس چشمانت هزاران نغمه خوانم

ز سرخی لبان می فروش ات شبی بوسه بگیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 11:0  توسط سعید فکری  | 

این روزها

این روزها نه حوصله مسافرت دارم نه حوصله کار کردن و نه حوصله خودمو. همه هم از دستم شاکی اند که چرا اینگونه.

یاده جوونیا افتادم گهگاهی یه چیزی مثل شعر می نویسم . بعضی هاشو رو وبلاگ می زارم.

که چنان زار سرشتم که مپرس.

و در اندیشه ی یک لحظه جدایی از خلق

که چنان بیمارم 

مثل یک وحشی دیوانه مثل یک گوشه نشینی خاموش

من دیوانه به دیوار دلم می کوبد

من خاموش به آشفتگی ام می بالد

وان یکی من به عجب  بین من و من مانده

مانده وامانده میان دو سه لشکر من دیگر

یک دو لشگر که به دیوانگی ام می نازد

یک دو لشکر که به آرامش من می تازد

در نهایت این من

خسته از خواب و خور و خواهش و خشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 10:50  توسط سعید فکری  | 

اسیر

متعفن شده ام

کاش این جمجمه ام کاهگلی بود

وندران خاک سیاه.

نه تفکر نه هدف

نه در اندیشه ی آزادی انسان

                من اسیرم

                   مثل یک زندانی، متعفن شده ام

                   افقی نیست دگر تا بدان خیره شوم

                   مکتبی نیست دگر تا ره صد ساله بگیرم

       شاید امشب چو به فردا برسد محو شوم

       بر سر دار شوم

من و یک بسته ی سیگار و شبی رعب انگیز

گنجه ای پر ز تفکر و به پستو پنهان

قفسی، پر از احساس رهایی

و هزاران افسوس

کاش این جمجمه ام کاهگلی بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:33  توسط سعید فکری  | 

خلوت نشین

گه و گاهی  دل من می خواهد گوشه ای بنشیند

فارغ از همسر و فرزند و همه آدمیان

شیشه ای پر ز شراب در دل جنگل  سبز در سکوتی مطلق

  شایدم در دل صحرا بنشینم زیر یک کهنه درخت که ندارد سایه

شایدم قله ی کوه که تقدس دارد

ریشه در خاک کنم تکیه بر آن درخت پیر

خیره در رنگ طلاییی کویر

یا ملاقات خدا

مهلتی فکر کنم غرق شوم در خود خویش

و بگویم با خود

ای عجب عمر گرانمایه چو امواج خروشان

بر پی صخره ی روحم زد و رفت

صخره افتاد و بشد غرق در آب

و در اعماق تباهی گم شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 9:47  توسط سعید فکری  |