حکایت

من از زندان
من از زنجیر
من از شبهای بی پایان
حکایت ها بسی دارم

من از تنها
من از خسته
من از دلگیر آشفته
شکایت ها بسی دارم

از آن کلبه که در پیچ و خم زلفی بنا کردم
وزآن دل ریش آزرده که نام ام را به او دادم
از آن روح ترک خورده
وزان چشم برآشفته
از آن دل، آن دل بی تاب سرگشته
وزان صبری که زیر سقف دل قامت دوتا کرده
روایت ها بسی دارم

در این بیغوله ی مخروبه ی عریان
صدای شیهه ی سرما
ز پی بر می کند بنیان
چه آسان

چه دشوار است تجسم کردن گرمای تابستان

استانبول بهمن 1390

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *